جابر بن عبدلله انصاری و امام باقر
پایگاه اینترنتی مذهبی مادحین
گوش دهید
حاج مهدی خادم آذریان - روضه حضرت ابوالفضل (ع)
00:00 00:00
برترین محصولات فروشگاه
اطلاعيه مهم سايت :
اولین سایت مذهبی دارای نماد اعتماد عضويت در خبرنامه مادحين

کودکان یکی یکی از مکتب خانه بیرون می آمدند. محمد باقر (ع)نیز همراه دوستش وارد کوچه شد. کتابی زیر بغل داشت. دم در مکتب خانه مشغول صحبت شدند. پیرمرد آن سو تر روبه روی مکتب خانه روی سنگی نشسته بود . در حالی که عصایش را با دو دست محکم گرفته بود ، نگاهی به آن دو نوجوان کرد . با تعجب به یکی از آن  دو خیره شد. طوری به او نگاه می کرد که گویی چیز تازه ای کشف کرده است . زیر لب با خودگفت :« نه اشتباه نمی کنم، به خدا این پسر از خاندان پیامبر (ص) است. ببین چه اندازه شبیه رسول خدا است. چشم هایش ، چهره ی سرخ و سپیدش ، حرکاتش ، گویی پیامبر خداست که به نوجوانی خود بازگشته است .»

لبخند زد . خیالش او را برد به روزگار نوجوانی خودش ، به اولین دیداری که با پیامبر (ص) داشت . سال سیزدهم بعثت بود و موسم حج . آنها دوازده نفر از اهل مدینه بودند که در مکه با پیامبر دیدار کرده بودند. اون جوان تر از همه بود . فقط شانزده سال داشت . با اصرار بسیار همراه پدرش به مکه رفته بود. دوست داشت پیامبر را از نزدیک ببیند و با اون بیعت کند .

آنان با پیامبر پیمان بستند . او را به مدینه دعوت کرند و قول دادند در هر شرایطی او را یاری کنند. آه ! چه لحظه ی شرینی بود آن لحظه که دست هایش را به سوی پیامبر دراز کرد تا با او بیعت کند. شرم کرد چشم در چشمان پیامبر بدوزد. پیامبر به او لبخند زد و او از شوق شیرینی این لبخند انگار می خواست پر بگیرد.

دونوجوان هنوز دم در مکتب خانه با هم حرف میزدند.

جابر تنها بازمانده ی یاران پیامبر (ص)  ، تمام حرکات محمد باقر (ع) را زیر نظر گرفته بود. حتی لبخند او نیز همانند لبخند پیامبر بود ، وقتی که می خندید دندان های سپیدش آشکار می شد . دو نوجوان راه افتادند . جابر تن خسته و سنگینش را جا به جا کرد و به زحمت از جا برخاست .

– پسرم بمان !

د نوجوان ایستادند. به محمد با قر اشاره کرد :« کمی جلو بیا »

 

محمد باقر (ع) جلو رفت . پیرمرد با دو دست لرزانش محکم به عصایش چسبیده بود. نگاه به سرا پای محمد باقر (ع) می کرد. ریش های بلندش بیش از اندازه سفید بود . محمد باقر فکر کرد او را جایی دیده است . آیا این همان نبود که چند سال پیش بعد از واقعه ی کربلا ، وقتی که از شام بر می گشتند ، همراه چند نفر راه زیادی را به استقبالشان آمده بودند؟ یا اینکه …

جابر رشته افکارش را برید.

– پسرم تو کیستی ؟!

– من فرزند علی بن الحسین ، محمد باقرم.

-کمی برگرد ، پسرم!

محمد باقر برگشت و بعد رو به پیرمرد کرد.

پیرمرد چهره اش از شادی می درخشید .

لبخند زد و گفت :« به خدای کعبه قسم که این شکل و شمایل رسول خدای من است ، من به دنبال تو می گشتم و تو را اینجا یافتم . آه! می دانی روزگاری در جوانی سخت بیمار شدم چنان که امید به زنده ماندن نداشتم . روزی پیامبر به عیادت من آمد . دلداری ام داد و فرمود : « ای جابر ! تو زنده می مانی [آن قدر ] تا به مردی از خاندان من برسی که هم نام من و چهره اش مانند من است . »

بعد محمد باقر را با شوق زیاد به سینه اش فشرد و گفت :« ای فرزند عزیز ! پیامبر به تو سلام می رساند. تو باقر ، شکافنده ی علومی !»

محمد باقر گامی به عقب بر داشت .

دانست که پیرمرد همان جابر است ، جابر بن عبدلله انصاری ، مردی با اسرار شگفت آور و خاطرات سالیان بسیار دور. دست روی دست جابر گذاشت و گفت :« بر جدم پیامبر خدا و برتو ای جابر سلام ».

  • تاریخ انتشار : چهارشنبه 27 خرداد 1394
  • تعداد بازدید : 888 بار
هر ایرانی یک سامانه پیامکی

 

  • ثبت نام و گرفتن پنل کاملا آنلاین می باشد.
  • عدم نیاز به خرید شماره اختصاصی
  • امکان دریافت اس ام اس
  • تعریف گروه های دفترچه تلفن و مخاطب برای هر گروه
  • برگزاری نظر سنجی اس ام اس
  • برگزاری مسابقات و قرعه کشی اتوماتیک
  • سازگاری کامل با زبان فارسی

 .